<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوخرد</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگی برای انعکاس اخبار و وقایع کوخرد در شهرستان بستک استان هرمزگان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 15:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خدایا چرا تمامش نمی کنی؟</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>سلام٬ بعضی وقتها انسان تعجب میکند از اتفاقاتی که پیرامونش میفتد٬و بعضی وقتها انسان از انسان بودنش خجالت میکشد٬و یه قول انشتین دو چیز حد و مرزی ندارد اول پهنه بیکران هستی که البته شاید روزی بتوان برای آن حد و مرزی متصور شد و دوم حماقت انسان که مطمئنا برای دومی هیچ وقت نمی توان حد و مرزی قائل شد.خدایا ببین حال و روز بد ما انسانها را٬در این جهانی که آفریدی خیلی بدیها دامنگیر شده و ظلم و ستم بیداد میکند٬پس چرا تمام نمیکنی این همه زجر کشیدن نوع بشر را؟ هزاران سال از این رقابت گذشته ٬دیگر بس است.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تضعیف شدگان</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;زیر ضربات مشت و لگد روزهایش سپری میشود ،دم به دم تحقیر میشود ، مدام سر کوفت میخورد،دیگر خودش هم باورش شده که هیچ حقی در این دنیا ندارد و باید بسوزد و تحمل کند،حتی به مرگ هم نمی اندیشد چون خود  را لایق آن هم نمی داند، فقط زنده است برای کتک خوردن، برای توهین شنیدن ،برای خدمت کردن و برای اینکه فلسفه آفرینشش این بوده به گمان بعضی کوته نظران،برای اینکه او یک زن است،جنس دوم، مکمل مرد،رفع کننده نیازهای مرد،مورد نیاز برای تداوم نسل، خودش هم نمی داند اینها جرمهایش هستند یا امتیازاتش؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطمئنم که زنهایی هستند که این وضعیت را ندارند، اما متاسفانه بعضیها هم هستند که این حال و روز را دارند و سالهاست که به این شیوه زندگی میکنند، و چه بسا که حتی به درگاه خداوند اعتراضی هم برای نجات از این وضع نمیکنند، چون این نوع زندگی را بخشی از فلسفه وجودی خود میدانند، و چه بی انصافند بعضی از مردها در این دنیا، که اینچنین ظلم میکنند بر این بندگان خدا، و ای کاش کمی چشم باز میکردیم و ملایمتر برخورد میکردیم با نزدیکانمان و خودمان، شاید آن موقع حال همه بهتر میشد.    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالا دیگر مدرسه خانه دوم نیست</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;باز هم ماه مهر و مدرسه و اضطراب و نگرانی کودکان و نوجوانان به سراغ ما آمده٬ ماهی که میتواند برایمان شادی آور باشد اما معمولا برای بیشتر دانش آموزان نگران کننده و پر فشار است٬ و در این فضای پر هیاهوی شلوغ است که سرنوشت ما و جامعه مان رقم میخورد و مشخص میشود که چه کسی چکاره بشود و معمولا ماها بی بهره میمانیم از آن انبوه فرصتها و امکانات٬زیرا همواره مدرسه و معلم برای دانش آموزان ما کابوس هستند نه محفلی امن و پناگاهی مطمئن٬ و به نظر میرسد  که دیگر مدرسه خانه دوم که هیچ٬ اصلا خانه نیست٬ هر چند که دیگر خانه واقعی هم برای کودکان امنیت و اهمیت چندانی ندارد٬و اینگونه است که شاهد ترک تحصیل و بی میلی به تحصیل در دانش  آموزانمان هستیم٬ و حالا امید ما در شکسته شدن این دور باطل فقط به معلمهای دلسوزیست که هنوز جوانمردانه برای تغییر این وضعیت تلاش میکنند٬ با تمام نواقص سیستم آموزشی و با تمام کم کاریهای خانواده دانش اموزان٬ و ای کاش تا دیر نشده بتوانیم برای آینده سازانمان کاری بکنیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 08:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام خدایا</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                            &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خدایا اینجا رمضان داغه داغه٬ هم هوا و هم شور و حال مردم، روزها همه روزه هستند البته همه همه که نه٬ و لی خوب بیشتر مردم روزه هستند،  شبها هم حسابی نمازها  برپاست، مسجدها آباده، مناره ها را نورافشانی کردن٬ خیلی قشنگ شده، مسجد عمر آبی، مسجد درویش سفید، مسجد امام حسن سبز، و... تازه محمد علی نماز قیام را هم شروع کرده ، خدایا اینجا تمام حواسها به سمت توست همه یه جورایی چشم امیدشون به توست، آخه اینجا  اوضاع زیاد روبراه  نیست ،همه در انتظار گشایشی از سوی تو هستند،البته  دستها مشغول کارند اما دلها به هوای تو امیدوارند، چون اینجا دیگه خیلی وقته  کار دست کفاف خرج زندگی را نمیده ،حالا هرچی بخوای نیاز را در خودت بکشی که خم نشه پٌشتت اما فایده ای نداره، آخرش مجبوری دست به دامن بانکها بشی و بری تو صف طویل وام، و به قول محمد احمد مبارک، دیگه واسه خرید چند کیلو میوه هم باید بری یه وام بگیری، ولی خدایا باز هم اینجا همه حواسها به سمت توست،راستی قسط وام مسکن هم وقتش رسیده ،اون وامهایی بود که چند سال قبل بیش از صد نفر رفتند گرفتن حالا هشتاد ، نود نفرشون تو قسطاش بدجور موندن ولی حواسشون به توست خدای خوب و مهربون که یه کاری براشون بکنی،خدایا زنها هم تو این روزها و شبهای رمضان  خیلی حواسشون به توست ، ظهر داغ تابستون تو آشپزخونه های داغ، واسه بنده هات افطاری درست میکنند تا غروب،شب هم میرند مکتبخانه  و خودشون نماز تراویح میخونند اون هم به امامت خودشون، آخه خیلی بهت ارادت دارند،وقتی بر میگردند هم تا سحر بیدارند  و سحری درست میکنند برای بندگانت، تازه دخترها نماز قیام هم میرند مسجد، و تمام و کمال حواسشون به توست  و امیدوارند که شوهرهای خوبی براشون بفرستی حالا اگه خوب هم نبود مشکلی نیست بالاخره میگذره دیگه ، بچه های کوچک هم خیلی حواسشون به توست خدای بزرگ، بعضیهاشون با مشقت تمام ،روزه میگرند نه کله گنجشکی بلکه کامل، آخه خیلی دوستت دارند در ضمن دلشون میخواد هرچه زودتر بزرگ بشند تا از دستورها و کتکهای بزرگترها نجات پیدا کنند و همه ی امیدشون به توست،خدایا تا یادم نرفته بگم که بانک صادرات هم جایزه، پژو پارس میده و حسن پسرمحمد حسن خیلی دلش میخواد برنده این ماشین بشه البته گفته باید پخشش سی دی دار باشه وتمام امیدش به توست خدایا ،بهش گفتن این جایزه ها حرومه٬ اما میگه من یتیمم و خدا به ما یتیما سخت نمیگیره و هوامون را داره، خدایا خودت میدونی که خیلیهای دیگه هم هستند که حواسشون به توست که اینجا مجال گفتنش نیست و شرمنده ایم که این همه تقاضاهامون زیاده هرچند که خودت گفتی که از دعا کردن بنده هام خوشم میاد، خدایا تو خودت گفتی مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را، خدایا نمی دونم با این همه آدم که حواسشون به توست چکار میکنی، ولی خدایا، ابراهیم مزیری را هم شفا بده تا بتونه راه بره، آخه  امشب میگفت برام دعا کنید تا خدا بهم شفا بده و از این فلجی نجات پیدا کنم.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن همه هیاهو و صفا چه شد؟ دلت چه شد؟</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;امروز جمعه بود و طبق عادت پس از نماز جمعه از محله قبله عبور کردیم،محله ای قدیمی و دیگر تقریبا خالی از سکنه ، که روز به روز هم خالی تر میشود با آن خاک سَبخی و کوچه های تنگ و نا میزون  ، ولی جالبه که هنوز این محله برای خودش هیاهویی دارد حتی با سکوت  مطلقی که بر آن حاکم است ، اینجا همه چیز دارد ،بابر، مَلگرد ،در چوبی قدیمی ،خانه های شَلی، انگار هنوز در کوچه ها بوی فلزینگ  داغ  میآید، انگار هنوز صدای تلمبه آب محمد عبدالرحمن در کنار مسجد جامع میاید  که سبزیها را آبیاری میکند و چند بچه  که برای خریدن پُرگو منتظرند،اینجا انگار دخترها همه گوش به فرمان مادرند تا خانه را جارو کنند وآب از برکه بیاورند وبَمبَلها را پر کنند،و پسرها پَروَن به دست دنباله رو پدرند برای رفتن به نخلستان و آوردن رُطب تازه ،اینجا  انگار هنوز همسایه ها از حال هم خبر دارند و برای هم غذاهای جور واجور میبرند ، و عبدالله عبدالرحیم گله بزرگ بزها و گوسفندهایش را از وسط محله به چرا میبرد، راستی که چقدر دلمان برای آن همه هیاهو و لطف و صفا  تنگ شده، چه بر سر ما آمده که دیگر برادر هم از برادر بیخبر مانده چه برسد به همسایه،اگر ما آن روزها در پیچ و خم کوچه های تنگ محله های قدیمی به بهانه بازی کام کامو گم میشدیم ،اینروزها خیلی واقعی در پیچ و خم تنگناهای زندگی روحمان را گم کرده ایم، الان پدر و مادرهای ما در کجای زندگی ما هستند و ما در کجای زندگی فرزندانمان خواهیم بود؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دیگر فکر نکنم فرزندان ما هیچ خاطره ی مکانی و یا آیینی و سنتی داشته باشند احتمالا تمام خاطراتشان در یک هارد دیسک 320گیگا بایتی خلاصه میشود که آن هم پر ازآهنگ و کلیپ خواننده های محبوبشان و بازیهای کامپیوتریست که ذخیره کرده اند و شاید چند عکس و فیلم کوتاه از تعداد معدودی آدمهای دور و برشان که احتمالا حتی عموها و دایی ها هم به سختی در این فهرست جا بشوند، بهتر است برای تطبیق با این وضعیت در آینده آماده باشیم و یا هم کمی از حجم تاثیر رسانه بر زندگی بکاهیم، برای ساعاتی کامپیوتر و تلوزیون را خاموش کنیم و با هم به پیرامون و سنتهایمان بیاندیشیم و گاهی هم بازسازی کنیم آن فضای قشنگ همدلیهای گذشته را، تا سردرگم نشویم در این دهکده جهانی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 13:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردم گرمسیر تندخوتر و جنگجو ترند</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>سلام٬هوای بسیار گرم و طاقت فرسایی است و این باعث بدخلقی و پریشانی عامه مردم میشود و به قول ابن خلدون محقق اجتماعی معروف :مردم نواحی گرمسیر تندخوتر و جنگجوتر از مردم نواحی سردسیر هستند. پس باید مواظب باشیم.اوضاع بسیارکسل کننده و سخت است و زندگی در این شرایط انسان را به مراحلی میرساند که خودش هم فکر نمی کند٬ بعضی وقتها مشکلاتی برات پیش میاد که احساس میکنی واقعا کسی به درد کسی نمی خورد. انگار همه سرگردان و بلاتکلیفیم٬ فقط سعی میکنیم الکی و شاید اجبارا خود را سرگرم کنیم به کار به خانواده به سفر و هرچیزی که ما را سرگرم کند حتی از بازیهای بی مصرف پلی استیشن دو و سه هم نمیگذریم ولو با سی سال سن و این دور باطل همچنان ادامه دارد...</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 19:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا کولرهای اداره برق و فرمانداری را خاموش کنید</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>سلام٬ هوا که حسابی داغ شده خبر خاصی هم در کوخرد نیست هنوز بعضیها پیگیر انتخابات هستند و بعضی ها هم برگشتن به زندگی عادی و بی خیال همه چی شدن تازه مگه زندگی و مشکلاتش مجال میده که ما بخواهیم به چیزهای دیگه فکر کنیم؟ مدارس و امتحانات دانشگاها هم تمام شده امحان کنکور هم مثل هر سال با تمام هیاهویش به پایان رسید٬حالا ما مانیدم و وضع افتضاح برق!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرکه را میبینی از مشکل نوسان برق مینالد٬ امروز مرد فقیری را دیدم که نزدیک بود از شدت ناراحتی گریه کند ٬چون دو تا کولر خانه اش بر اثر نوسان برق سوخته بود نمیدانست چکار کند پولی هم برای خرید کولر نداشت و خدا میداند با چه زحمتی این کولرها را خریده بود٬ میگفت آنقدر برق ضعیف بوده که مجبور شدم محافظ را بردارم و در نتیجه کوارها که حاصل دسترنج شاید سالها بوده سوخته بود٬تازه اگه کولر بخرد هم دوباره همان آش و همان کاسه نوسان و قطع برق  است  و یادم می آید که چند روز قبل هم کولر خانواده مستمند دیگری بر اثر نوسان برق سوخته بود !!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما را بخدا هر کسی میتونه از مسئولین ٬کاری بکنه ٬مگه همه شعار خدمت سر نمی دهیم ؟ مگر مردم ولی نعمت مسئولین نیستند؟ حالا این ولی نعمتان سخت محتاج حل مشکل برق هستند ٬پس آستینها را بالا بزنید و برایشان کاری بکنید٬اگر هم نمی توانید برایشان کاری بکنید و این مشکل حل ناشدنیست ٬ پس برای اثبات ادعای خدمتگذاریتان با مردمی که برق برای روشن شدن کولر ندارند٬ لا اقل شما هم کولر های دفترهای محل کارتان را در اداره برق و فرمانداری خاموش کنید و بدین طریق با مردم همدردی کنید٬این که دیگر کار سختی نیست٬ لااقل هفته ای یک روز تا زمانی که مشکل برق مردم را برطرف کنید!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 11:33:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برو به اون راهی که فکر می کنی بهتره </title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام، این چند روزه هوا حسابی داغ شده به طوری که بعد از نماز مغرب هم تش باد اجازه موتور سواری را نمیدهد هرچند که اگر ظهر داغ هم از خانه خارج شوید مطمئنا تعدادی جوان را می ینید که در دمای بالای چهل درجه در حال پرسه زدن در خیابان هستند، واقعا بعضی وقتها آدم تو کار این جونها می مونه که چی تو سرشون میگذره،  ولی هرچی که هست متاسفانه روز به روز داره به سمت خالی شدن پیش میره،  خالی شدن از چیزهای  مثبتی مثل تفکر، شناخت  و تلاش و یا حتی بلند پروازی و همچنان موتور سواری و سرگرمیهای رسانه ای و مجلسی بیشترین وقت و مهمترین قسمت برنامه جوانانمان را پر میکند و بزرگترها هم آنچنان مشغول زندگی و مشکلاتش شده اند که بسیاری وقتها اصلا جوانان را نمیبینند و یا هم اینقدر دنیاهایشان با هم متفاوت و گاها متضاد شده که دیگر امکان ارتباط سالم عملا به کمترین حد خود وآن هم دور تا دور و نهایتا سر سفره غذا رسیده، نمیدانم با این شکل از ارتباط و تعامل، نسلهای آینده سر از چه منزلگاهی در آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این درد دلها که بگذریم امروزها اخبار انتخابات و بحثهای پیرامون آن حسابی داغ شده ،البته نه به پرشوری گذشته اما خوب باز هم حداقل موضوعی برای بحث مجالس و تجمعات وجود دارد که فرار ما را از خود و مسائل واقعی تر پیرامونمان میسر کند، هرچند که تجربه و برداشتم به من میگوید که قرار نیست دولت عوض شود و اتفاق خاصی در انتخابات امسال همچون سال 76 بیفتد،اما باز هم از دیدن شور و علاقه و تلاش طرفدارن کاندیداها لذت میبرم و امیدوارم که در نهایت این انتخاب به بهبود اوضاع کمک کند و ای کاش کمی هم به  تفکر در خود و نظام هستی می پرداختیم تا شاید اوضاع مان بهتر از این میشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 13:48:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی همه خوابیم </title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>سلام٬ نمی دانم چرا بعضی وقتها ماها این همه بد  اخلاق میشویم؟ و بد تر از آن چرا بی تفاوت میشویم ؟ بی تفاوت نسبت به همه٬ حتی خود و فرزندانمان٬ مثلا می بینیم چگونه کودکانمان از خیلی کمبودها رنج میبرند اما حاضر نیستیم برایشان کاری بکنیم٬مثلا می بینیم فلان فرد درجامعه چه زندگی سخت و مشکلات عدیده ای دارد اما احساس نمی کنیم که باید برایش گامی برداریم٬مثلا می بینیم نسلهای جدیدمان چگونه بدون هویت رشد میکنند اما برایشان کاری نمی کنیم٬ مثلا ادعای مرکزیت داریم اما به راستی برای این همه روستاهای همجوارمان چه می کنیم؟چند بار آنها را دور هم جمع کرده وبه مشکلاتشان گوش داده ایم؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا میبینیم چگونه دخترهای جامعه در انزوا و زجر٬ سرکوب میشوند اما برایشان کاری نمیکنیم٬راستی شما تا حالا فکر کرده اید که زنان در جامعه مرد سالار ما چه مشکلات دیوانه کننده ای دارند؟و اخیرا میبینیم که برای دفاع از ارزشهای دینی و خواسته های به حق اجتماعی خود باید به خیلی از نهادهای امنیتی پاسخگو بود٬ آن هم با همدستی همشهری خودمان علیه خودمان  ببینیند تو را خدا ببینید کار جوامع ما به کجا رسیده که رو به ادم فروشی و بستن افترا به هم آورده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ومی بینیم که چگونه کار به جای باریک کشیده و اعتیاد دارد دمار از روزگار خیلی از جوانامان در می آورد٬ راستی شما تا حالا تجربه دزدیدن طلای بچه تان برای تامین هزینه مواد را داشته اید؟ و بد تر از همه اینکه این مسائل در تمام منطقه فرا گیر شده به طوری که در برخی از روستاهای منطقه کار به جاهای بسیار باریکتر کشیده و کم مانده که مردم به جان هم بیفتند و همدیگر را نابود کنند٬ به نظر شما باز هم باید بنشینیم و تقصیر رابه گردن چند نفر شورا و مسئول بندازیم٬ راستی بزرگان دینی و مسئولان دولتی ما کجایند؟ آیا آنها هم این همه فلاکت های روز افزون  ما ها را میبینند؟  فکر نمی کنید همه مسئولیم و در عین حال بی خیال؟                                                                                                                                          انگار باز هم باید در وصف خودمان همانند فیلم ساز معروف ٬بهرام بیضایی بگوییم: &lt;STRONG&gt;وقتی همه خوابیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از خسرو گلسرخی به مناسبت روز معلم</title>
<link>http://kookherd.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;معلم پای تخته داد می زد &lt;BR&gt;صورتش از خشم گلگون بود &lt;BR&gt;و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود &lt;BR&gt;ولی ‌آخر کلاسی ها &lt;BR&gt;لواشک بین خود تقسیم می کردند &lt;BR&gt;وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد &lt;BR&gt;برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان &lt;BR&gt;تساوی های جبری را نشان می داد &lt;BR&gt;خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک &lt;BR&gt;غمگین بود &lt;BR&gt;تساوی را چنین بنوشت &lt;BR&gt;یک با یک برابر هست &lt;BR&gt;از میان جمع شاگردان یکی برخاست &lt;BR&gt;&quot;همیشه یک نفر باید به پا خیزد&quot;&lt;BR&gt;به آرامی سخن سر داد &lt;BR&gt;تساوی اشتباهی فاحش و محض است! &lt;BR&gt;معلم مات بر جا ماند&lt;BR&gt;و او پرسید:&lt;BR&gt;اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز&lt;BR&gt;یک با یک برابر بود؟ &lt;BR&gt;سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت &lt;BR&gt;معلم خشمگین فریاد زد:&lt;BR&gt;آری برابر بود&lt;BR&gt;و او با پوزخندی گفت:&lt;BR&gt;اگر یک فرد انسان واحد یک بود &lt;BR&gt;آن که زور و زر به دامن داشت &lt;BR&gt;بالا بود &lt;BR&gt;و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت &lt;BR&gt;پایین بود&lt;BR&gt;اگر یک فرد انسان واحد یک بود &lt;BR&gt;آن که صورت نقره گون&lt;BR&gt;چون قرص مه می داشت &lt;BR&gt;بالا بود&lt;BR&gt;وان سیه چرده که می نالید &lt;BR&gt;پایین بود &lt;BR&gt;اگر یک فرد انسان واحد یک بود &lt;BR&gt;این تساوی زیر و رو می شد &lt;BR&gt;حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود &lt;BR&gt;نان و مال مفت خواران &lt;BR&gt;از کجا آماده می گردید؟&lt;BR&gt;یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟&lt;BR&gt;یک اگر با یک برابر بود&lt;BR&gt;پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟&lt;BR&gt;یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟&lt;BR&gt;یک اگر با یک برابر بود&lt;BR&gt;پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟&lt;BR&gt;معلم ناله آسا گفت: &lt;BR&gt;بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:&lt;BR&gt;یک با یک برابر نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 05:42:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kookherd&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>kookherd</dc:creator>
<guid>http://kookherd.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
